تبلیغات
دکتر دارابی ، روانشناس بالینی(44030719) - مادرم لطفا سرم منت نگذار و بگذار خودم انتخاب کنم.

دکتر دارابی ، روانشناس بالینی(44030719)

در اندرون من خسته دل ندانم کیست-که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

 

مادرم لطفا سرم منت نگذار و بگذار خودم انتخاب کنم.

 

نوشته شده توسط:دکتر جعفر دارابی-متخصص روانشناسی.


مادرم، لطفا بر سرم منت مگذار!


همچون باقی انسانها در چیزهایی حق انتخاب نداشته و ندارم؛ از جمله در تولد و مرگ. اما اکنون که آمده ام بی آنکه خود خواسته باشم، حق زندگی دارم. دوست دارم مسیر پر فراز و نشیب آن را طی کنم، سرد و گرمش را بچشم و تجربه کسب کنم. در فراسوی خود فرشته ای می بینم که وجودش را صرف بودن من کرده، مقدس و پاک است، وصفش در کلمات نمی گنجد و مرتبه اش نزد پرورگار بس والا، آری تو ای مادرم که وجودم از محبت تو لبریز است. به هنگام کودکی مراقبم بودی، مرا پروراندی و بی دریغ پناهم دادی. هرگز توان درک عظمت و بزرگی مهربانی ها و الطاف تو را ندارم و قادر نیستم جبرانش کنم و آنگونه که باید شاکرت باشم.


مادرم! اکنون که با تو درد و دل می کنم بیم آن دارم که قلب شیشه ای تو را برنجانم، اما تو مادری و بخشنده! از تو شنیده ام که پیش از آمدنم چه دعاها و نمازها که نخواندی و به درگاهش چه اشکها نریختی که دختری به تو بخشد تا مونس و همدمت گردد و شادی و طراوت به زندگیت آورد. امروز من کنارت هستم و تو در کنارم با آغوشی گرم و دوست داشتنی.


چند روزی است حسی دیگر در تو می بینم، آنگاه که زیر لب گفتی "آخر تا کی باید برای شما بپزم، بشورم، خشک کنم...!" کاش می دانستم در ورای چنین کلماتی چه احساسی نهفته است. مبادا از من خسته شده باشی و وجودم برایت سنگین شده باشد؟ مادرم! من راضی به آزار تو نیستم ولی آیا دوست نداری دیگر در کنارت باشم؟ می دانم تا چه اندازه برایت زحمت داشته ام اما حالا میتوانم از خود مراقبت کنم، تو میتوانی کمی از کارها را به من بسپاری، آسوده تر زندگی کنی، به مسافرت بروی، کمتر دغدغه من را داشته باشی، لباسهایم را می توانم بشویم و اتو بکشم، دست پختم به خوبی تو نیست اما قابل خوردن، آنقدر بزرگ شده ام که بتوانم صبحانه ام را خودم آماده کنم، اگر گاهی دیر به خانه میرسم دوست ندارم نگرانم باشی.


مادرم! لطفاً کارها را کمی با من تقسیم کن، اما با نگاهت به من نفهمان باید بروم، که تو خسته ای، که تا کی باید در حقم مادری کنی، تا کی باید برایم بپزی، بشوری، خشک کنی! من حق دارم زندگی کنم و از آن لذت ببرم، شاید هنوز وقت رفتنم نرسیده باشد، نمی خواهم سربارت باشم، به من کمی فرصت بده، اما بدان که خواهم رفت. برای راحتی تو هم که شده خواهم رفت تا نفس راحتی بکشی، دلم برایت تنگ خواهد شد، کسی چه میداند شاید روزی خودم مادر دختری شوم چون این رسم زندگی است ولی هرگز چیزی را به او تحمیل نخواهم کرد حتی حس مادرانه خود را.


مادرم! قضاوت کردن تو کار من نیست چون در آن جایگاه نیستم، فقط می خواهم مرا درک کنی، به عنوان یک انسان که برای زندگی خود حق انتخاب دارد. نگاه های سنگین تو گاهی قلبم را نشانه میروند. من به خواسته خود نیامده ام پس مرا بپذیر و اجازه بده زندگی کنم، بی منت. گاه با خود می اندیشم چگونه است که گاه انسانها به دلیل خود خواهی انسان دیگری را بوجود می آورند و چند صباحی بعد بر سرش منت نگهداری و زحماتی که متحملش می شوند را می گذارند.


مادرم! من بزرگ شده ام! میتوانم خوب و بد را از هم تشخیص دهم، راهم را انتخاب کنم، مرا مادرانه نصیحت کن ولی بگذار تصمیم آخر را خود بگیرم. من همیشه محتاج محبتهای بی دریغ تو هستم مرا سیراب کن.

دخترت سارا

نقل از سایت مردمان