تبلیغات
دکتر دارابی-روان شناس بالینی-تلفن 44030719 - درسی از مولانا و شمس تبریزی

در اندرون من خسته دل ندانم کیست-که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

درسی از مولانا و شمس تبریزی

تاریخ:پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392-11:07 ب.ظ

*درسی از مولانا و شمس تبریزی

----

می گویند : روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید:آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟

مولانا حیرت زده پرسید:مگر تو شراب خوارهستی؟!

شمس پاسخ داد:بلی.

مولانا:ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!

ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.

ـ در این موقع شب ،شراب از کجا گیر بیاورم؟!

ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.

- با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.

- پس خودت برو و شراب خریداری کن.

- در این شهر همه مرا میشناسند،چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!

ـ اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم ،نه صحبت کنم و نه بخوابم.

مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان میکند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد.

تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمیکرد اما همین که وارد آنجا شد

مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند.آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد.

هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید.در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد:”ای مردم!شیخ جلاالدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا میکنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است. آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید.

چشم مردم به شیشه افتاد.مرد ادامه داد:این منافق که ادعای زهد میکند و به او اقتدا میکنید، اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد! سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد. زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند.در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد:ای مردم بی حیا!شرم نمیکنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری میزنید،این شیشه که میبینید حاوی سرکه است زیرا که هرروز با غذای خود تناول میکند.

رقیب مولوی فریاد زد:”این سرکه نیست بلکه شراب است.شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت ،دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.آنگاه مولوی از شمس پرسید:برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟

شمس گفت:برای این که بدانی آنچه که به آن مینازی جز یک سراب نیست،تو فکر میکردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالی که خود دیدی،با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل میرساندند.این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت.پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود.

منبع: (کتاب ملاصدرا.تالیف هانری کوربن.ترجمه و اقتباس ذبیح الله منصوری) با اندکی دخل و تصرف



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
الهام
سه شنبه 4 شهریور 1393 12:58 ب.ظ
حدودا 2 سال و6ماه است که ازدواج کردم کاملا به صورت سنتی شوهرم یه ازدواج و طلاق داشته با دختر عموی خودش.حدود 1سال از زندگیم گذشته بود که سرطان تیرویید گرفتم و در 4ماه 3بارعمل شدم فشارهای بسیار شدیدی رو خانوادم و شوهرم تحمل کردن ودر این میان حرکات و حرفهایی ردوبدل شد. بعد از یکسال با یددرمانی الان بهبود یافتم شوهرم خیلی افکار منفیش زیاد شده برعکس اول ازدواج. الان خودش میگه تو نمیدونی توسر من چی میگذره فقط سکوت کردم. همش فکر میکنه خانواده من میخوان ادبش کنن و.....
مشاوره هم رفتیم ولی چون ظاهر حق به جانبی داره و وقتی پیش مشاوره خیلی منطقی و خوب حرف میزنه مشاور به من گفت تو کمال طلب بیش از حدی برو بچه دار شو ،همه ی مشکلاتتون از وقت زیادی که دارین ...............
شما چی فکر میکنین ؟
پاسخ دکتر جعفر دارابی-متخصص روانشناسی. : سلام
من نمیدانم افکار منفی شما چیه؟ باید یک بار حضوری مراجعه کنید تا با مصاحبه و تست موضوع را ارزیابی نماییم و بعد یک جلسه با همسرت داشته باشیم و بعد مراحل مشاوره زوجی طی شود...
هیوا
یکشنبه 26 خرداد 1392 05:03 ب.ظ
سلام اقای دکتر خسته نباشید می خواستم اگر امکانش هست ی کم تو این رشته راهنمایم کنید چون من کارشناسی ی رشته دیگه خوندم ولی فوق بالینی دادم چه کتابای یا فیلم های ببینم که اطلاعاتم زیاد بشه.ممنون
دکتر دارابی
سه شنبه 31 اردیبهشت 1392 12:19 ب.ظ
سلام
با توجه به تجارب کودکی حدس زده میشود که مشکلات شخصیتی در شما باشد که باید در مراجعه حضوری با یک روانشناس مشخص شود .این ویژگیها چیز خاصی را بیان نمیکند.
موفق باشی
زهره
جمعه 27 اردیبهشت 1392 12:27 ب.ظ
من یک سوال داشتم
من 22سن دارم و کودکی سختی را گذراندم
واز سن 7 سالگی به بعد با خانواده خیالیم زندگی می کنم با انها بازی میکنم باانها می خندم ولی کششمنسبت به خانواده واقی خودم بی نهایت کم است ودوستدارم اصلا انهارا نبینم.
و در حال حاضر می خواهم ببینم نام بیماری من چست ؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




Admin Logo
themebox Logo
کلینیک روان شناسی بالینی دکتر دارابی